شهید مدرس در اندیشه امام خمینی رضوان‌ا... ‌تعالی‌علیه، جایگاه و منزلتی ویژه داشت بطوریکه از ایشان همواره به بزرگی و عظمت یاد کرده‌اند. شخصیت این فقیه مبارز از آن جهت در نگاه امام خمینی عظیم و شریف بود که وی را جامع صفات و خصال و فضایل اخلاقی یک انسان دیده بودند

اشاره: فردا، دهم آذرماه سالروز شهادت عالم آزاده، فقیه ساده‌زیست، سیاستمدار مستقل و آگاه و مجتهد شجاع، با صلابت، تیزهوش و به تعبیر امام خمینی «عالم وارسته» آیت‌ا… سیدحسن مدرس نماینده مردم تهران در مجلس شورای ملی در دوران استبداد است که به همین مناسبت، این روز را در تقویم رسمی کشور «روز مجلس» نامیده‌اند.
شهید مدرس در اندیشه امام خمینی رضوان‌ا… ‌تعالی‌علیه، جایگاه و منزلتی ویژه داشت بطوریکه از ایشان همواره به بزرگی و عظمت یاد کرده‌اند. شخصیت این فقیه مبارز از آن جهت در نگاه امام خمینی عظیم و شریف بود که وی را جامع صفات و خصال و فضایل اخلاقی یک انسان دیده بودند و علاوه بر آن هرآنچه برای یک عالم مصلح و رجل سیاسی در جهت ایجاد تحرک و تحول در مردم و جامعه برای حرکت در مسیر رشد و کمال در عرصه‌های مختلف اعم از سیاست، فرهنگ، علم، امور اجتماعی، عمل به تکلیف شرعی، انسانی و اسلامی لازم بود، مشاهده کرده بودند و همین خصوصیات، از شهید مدرس الگویی کامل برای سیاستمداران، زمامداران و فعالان عرصه‌های مختلف در اندیشه امام خمینی ساخته بود.
ویژگی ممتاز شهید مدرس در اندیشه امام خمینی، «وارستگی» آن عالم مجاهد از هرآنچه تعلقات دنیوی و مادی شناخته می‌شود، بود و امام خمینی رمز ماندگاری و موفقیت آیت‌ا… مدرس را در مبارزه قوی علیه استبداد رضاخانی این ویژگی ممتاز می‌دانند.
آنچه در ادامه مطالعه می‌فرمائید، گزیده‌ای از بیانات امام خمینی درباره ویژگی‌های شهید مدرس است که تقدیم خوانندگان گرامی روزنامه می‌شود.

***

*شما می‌دانید و ما هم می‌دانیم، مدرس یک ملای دیندار بود، چندین دوره زمامداری مجلس را داشت و از هر کس برای او استفاده مهیاتر بود، بعد از مردن چه چیز به جای خود گذاشت جز شرافت و بزرگی؟ ما می‌گوییم مدرس‌ها باید بر راس هیئت تقنینیه و قوای مجریه و قضایی واقع شود تا کشور از این حال فلاکت بیرون بیاید.
*یک وقتی در یک سفر رفته بود، یک سفری که مورد خطر شاید بود، مرحوم مدرس – رحمه‌ا… – که آن روز مخالف با رضاشاه بود و جانش را هم سر همان مخالفت داد، گفته بود که من دعا کردم به شما در این سفر که سالم برگردید، خیلی خوشحال شده بود که مدرس به او دعا کرده، گفت: دعا کردید؟ خب، ایشان گفته بود: آخر نکته دارد، این است که اگر تو در این سفر مرده بودی همه اموال ما از بین رفته بود، من می‌خواهم زنده باشی تا اموالمان را پیدا کنیم.

*از آخوند می‌ترسیدند. یک آخوند توی مجلس بود پدرش را در‌می‌آورد، یک مدرس که در مجلس بود مکرر شکست داد، آخر گرفتند او را کشتند. رضاشاه می‌دید که آخوند است،… مدرس است که جلوی او ایستاده است. او می‌دید که مدرس جلوی او ایستاد و فریاد می‌زد که: زنده باد خودم، مرده باد رضاخان، در آن وقتی که قدرت داشت رضاخان. آن که در مجلس مخالفت می‌کرد، جبهه ملی نبود، مدرس بود، نهضت آزادی نبود، مدرس بود که می‌ایستاد.

*ما خودمان دیدیم تنها آدمی که در مقابل رضاخان قلدر ایستاد این است، این شخص است، یک روحانی که لباسش از سایر اشخاص کمتر بود و کرباس به تن می‌کرد، آن وقت وقتی که شعر گفته بودند، برای تنبان کرباس مدرس، آن فاسد شعر گفته بود، او در مقابل قدرت بزرگ رضاخان ایستاد و آن که هجوم کرده بود به مجلس که مجلس را چه بکند و زنده باد، زنده باد رضاخان می‌گفتند، ایستاد و گفت که مرده باد او و زنده باد من.
یک چنین مرد قدرتمندی بود، برای اینکه الهی بود، برای خدا می‌خواست کار بکند، نمی‌ترسید. خداوند ان‌شاءا… او را رحمت کند.

*یک آدم اگر موافق تعلیم قرآن درست شود، یک وقت می‌بینید که یک مدرس از کار درمی‌آید که یک مدرس مثل یک گروه است جلوی قدرت رضاخان را، آن قدرت شیطانی را می‌ایستد، می‌ایستد تنها، با پیرمردی خودش می‌ایستد جلویش را می‌گیرد و جلوی شوروی که می‌خواستند به ایران حمله کنند می‌گیرد. اینها هم، خارجیها هم از انسان می‌ترسند. سعی کنید مثل مرحوم مدرس را انتخاب کنید، البته مثل مدرس که به این زودی‌ها پیدا نمی‌شود، شاید آحادی مثل مدرس باشند.

*وقتی روسیه در یک قضیه‌ای (که الان یادم نیست) اولتیماتوم داد به ایران و آوردند به مجلس و قوای نظامیش هم حرکت کرده بودند به طرف تهران یا قزوین که این را قبول کنند، مجلس (آنطور که حالا نقل می‌کنند) مجلس بهتشان زده بود که باید چه بکنند،‌ قوا، قوای شوروی است، مقاومت نمی‌توانیم بکنیم،‌ قبول این هم که خیانت است. آنجا نوشته است که یک روحانی با دست لرزان آمد و گفت حالا که ما باید از بین برویم چرا خودمان از بین ببریم؟ ما این را ردش می‌‌کنیم، رد کرد، همه هم قبول کردند. آنها هم هیچ‌کاری نکردند.

*در زمان رضاخان یک مدرس بود که در مجلس بود نگذاشت رضاخان آن وقت که می‌خواست جمهوری را درست بکند، مدرس نگذاشت ولو بر خلاف مصالح شد و اگر درست شده بود بهتر بود، لکن آن وقت اینها نظر سوء داشتند، یعنی او به سلطنت که نرسیده بود، او می‌خواست رئیس‌جمهور بشود و بعدش حالا کارهای دیگر بکند و کسی که جلوی او را گرفت مدرس بود که نگذاشت این کار عملی بشود، کسی که تا آخر ایستاد در مقابلش و بالاخره هم جانش را از دست داد، مدرس بود که نگذاشت او کارهایی بکند، لکن آخرش هم در یک جایی شهیدش کردند.

*رضاشاه از مدرس می‌ترسید، آنقدری که از مدرس می‌ترسید، از دزدهای سرگردنه نمی‌ترسید، از تفنگدارها نمی‌ترسید. از مدرس می‌ترسید، مدرس مانع بود از اینکه یک کارهای زشتی را انجام بدهد و آخر مدرس را گرفت و کشت. مرحوم مدرس یک کسی بود که در مقابل همه می‌ایستاد و مع‌الاسف اینها می‌گویند روحانیون نقشی نداشتند. یک روحانی در یک مجلسی رضاخان می‌خواست که جمهوری درست کند و مدرس مخالفت می‌کرد، می‌دانست که این می‌خواهد حقه بزند و مردم را بچاپد، فقط مدرس ایستاد و جلوی او را گرفت. رضاخان از مدرس می‌ترسید، برای اینکه انسان بود… رضاخان رقیب خودش را مدرس می‌دانست، به دیگران اعتنایی نداشت، رقیب خودش را مدرس می‌دانست که وقتی که می‌ایستاد و صحبت می‌کرد، متزلزل می‌کرد همه را. یک انسان بود، وضع زندگیش آن بود که شما شنیدید و من دیدم وقتی که وکیل شد؛ یعنی از اول به عنوان فقیهی که باید در مجلس باشد تعیین شد، آنطور که نقل کرده‌اند یک گاری با یک اسبی در اصفهان خریده بود و سوار شده بود و خودش آورده بود تا تهران، آنجا آن را هم فروخته بود و منزلش یک منزل محقر از حیث ساختمان، یک قدری بزرگ بود ولی محقر از حیث ساختمان و زندگی یک زندگی مادون عادی که در آن وقت لباس کرباس ایشان زبانزد بود، کرباسی که باید از خود ایران باشد می‌پوشید.

*مرحوم مدرس هم این عادت را داشت توی حیاطش یک فرشی انداخته بود و آنجا می‌نشست، قلیان هم وقتی می‌خواست پا می‌شد خودش شروع می‌کرد درست کردن، در این خلال فرمانفرما وارد می‌شد. فرمانفرمای آن‌وقت را شما شاید نمی‌دانید چه مسئله‌ای بود. ایشان می‌گفت که قلیان را دستش می‌داد می‌گفت که شما آبش را بریز تا من آتشش را درست کنم. فرمانفرما شکست می‌خورد، تحت تاثیر همچو واقع می‌شد که مدرس به او گفت تو آب قلیان را بریز. وادارش می‌کرد که آب قلیان را بریزد و من خودم آتش را درست می‌کنم تا قلیان درست بشود.

*بعد از اینکه آن مجلسی که مرحوم مدرس در آن بود به مجرد اینکه مجلس تمام شد، فرستادند ایشان را گرفتند و بردند و با آن زجرها شهید کردند. شما دیگر سراغ دارید یک مجلسی که واقعا مال ملت باشد و مردم خودشان به طور آزاد انتخاب کرده باشند؟… شما ملاحظه کرده‌اید، تاریخ مرحوم مدرس را دیده‌اید که یک سید خشکیده لاغر – عرض می‌کنم – لباس کرباسی (که یکی از فحش‌هایی که آن شاعر به او داده بود؛ همین بود که تنبان کرباسی پوشیده) یک همچو آدمی در مقابل آن قلدری که هر کس آن وقت را ادراک کرده می‌داند که زمان رضاشاه، غیر زمان محمدرضا شاه بود، آن وقت یک قلدری بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد در مجلس، در خارج – فلان – که یک وقت گفته بود: سید چه از جان من می‌خواهید؟ گفته بود که: می‌خواهم تا تو نباشی، می‌خواهم تو نباشی. این آدم که – می‌آمد – (من درس ایشان یک روز رفتم) می‌آمد در مدرسه سپهسالار که مدرسه شهید مطهری است حالا، درس می‌گفت، من یک روز رفتم درس ایشان، مثل اینکه هیچ‌کاری ندارد، فقط طلبه‌ای است دارد درس می‌گوید، اینطور قدرت روحی داشت. در صورتی که آن وقت در کوران آن مسائل سیاسی بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند، از آنجا، پیش ما رفت مجلس. آن وقت هم که می‌رفت مجلس یک نفری بود که همه از او حساب می‌بردند. من مجلس آن وقت را هم دیده‌ام، کانه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید، با اینکه با او بد بودند ولی مجلس کانه احساس نقص می‌کرد، وقتی مدرس نبود. وقتی مدرس می‌آمد مثل اینکه یک چیز تازه‌ای واقع شده. این برای چه بود؟ برای اینکه یک آدمی بود که نه به مقام اعتنا می‌کرد و نه به دارایی و امثال ذلک، هیچ اعتنا نمی‌کرد، نه مقامی او را جذبش می‌کرد. ایشان وضعش اینطور بود که (برای من نقل کردند این را که) داشت قلیان خودش را چاق می‌کرد، خودش اینطور بود، فرمانفرمای آن روز (حالا که من می‌گویم فرمانفرما، شما به ذهنتان نمی‌آید که یعنی چه) فرمانفرمای آن روز وارد شده بود منزلش، گفته بود که: – به – حضرت والا! من قلیان را آبش را می‌ریزم تو این را، آتش سرخ کن را درست کن، یا بعکس.

از اینجا همچو او را کوچک می‌کرد که دیگر نه، طمع دیگر نمی‌توانست بکند. وقتی اینطور با او رفتار کرد که بیا این آتش سرخ‌کن را گردش بده، آن آدمی که همه برایش تعظیم می‌کردند، همه برایش چه می‌کردند این وقتی اینطوری می‌رسیده، این شخصیتها را اینطوری از بین می‌برد که مبادا طمع کند که از ایشان چیزی بخواهد. من بودم آنجا که یک کسی یک چیزی نوشته بود، زمان قدرت رضاشاه، زمانی که آن وقت باز شاه نبود، آن وقت یک قلدر نفهمی بود که هیچ‌چیز را ابقا نمی‌کرد، یک کسی آمد گفت من یک چیزی نوشتم برای عدلیه، شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف (یک همچو تعبیرهایی) که ببینند. گفت: رضا خان که باز نمی‌داند اصلش عدلیه را با “الف” می‌نویسند یا با “ع” می‌نویسند، من بدهم این را او ببیند؟ نه اینکه این را در غیاب می‌گفت، در حضورشان هم می‌گفت، اینجوری بود وضعش. این چه بود؟ برای اینکه وارسته بود، وابسته به هواهای نفس نبود، “اتخذ الهه هواه” نبود.

این هوای نفسانی خودش را اله خودش قرار نداده بود، این اله خودش را خدا قرار داده بود، این برای مقام و برای جاه و برای وضعیت کذا نمی‌رفت عمل بکند، او برای خدا عمل می‌کرد، کسی که برای خدا عمل می‌کند، وضع زندگیش هم آن است، دیگر از آن وضع بدتر که دیگر نمی‌شود برایش. برای چه دیگر چه بکند، از هیچ کس هم نمی‌ترسید.

وقتی که رضاشاه ریخت به مجلس که چیز می‌کردند، فریاد می‌زدند آن قلدرهای اطرافش که زنده باد کذا و زنده باد کذا، مدرس رفت ایستاد و گفت که: مرده باد کذا، زنده باد خودم. خوب، در مقابل او شما نمی‌دانید حالا، در مقابل او ایستادن یعنی چه و او ایستاد.

 

این برای این بود که از هواهای نفسانی آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.

*در عصر شکوفایی انقلاب اسلامی، بزرگداشت مجاهدی عظیم‌الشان و متعهدی برومند و عالم بزرگواری که در دوران سیاه اختناق رضاخانی می‌زیست لازم می‌باشد، زیرا در زمانی که قلمها شکسته و زبانها بسته و گلوها فشرده بود، او از اظهار حق و ابطال باطل دریغ نمی‌کرد. در آن روزگار در حقیقت حق حیات از ملت مظلوم ایران سلب شده بود و میدان تاخت و تاز قلدری هتاک در سطح کشور باز و دست مزدوران پلیدش در سراسر ایران تا مرفق به خون عزیزان آزاده وطن و علمای اعلام و طبقات مختلف آغشته بود. این عالم ضعیف الجثه با جسمی نحیف و روحی بزرگ و شاداب از ایمان و صفا و حقیقت و زبانی چون شمشیر حیدر کرار، رویارویشان ایستاد و فریاد کشید و حق را گفت و جنایات را آشکار کرد و مجال را بر رضاخان کذایی تنگ و روزگارشان را سیاه کرد و عاقبت جان طاهر خود را در راه اسلام عزیز و ملت شریف نثار کرد و به دست دژخیمان ستمشاهی در غربت به شهادت رسید و به اجداد طاهرینش پیوست.

در واقع شهید بزرگ ما مرحوم مدرس که القاب برای او کوتاه و کوچک است، ستاره درخشانی بود بر تارک کشوری که از ظلم و جور رضاشاهی تاریک می‌نمود و تا کسی آن زمان را درک نکرده باشد، ارزش این شخصیت عالی‌مقام را نمی‌تواند درک کند. ملت ما مرهون خدمات و فداکاری‌های اوست و اینک که با سربلندی از بین ما رفته، بر ماست که ابعاد روحی و بینش سیاسی و اعتقادی او را هرچه بهتر بشناسیم و بشناسانیم و با خدمت ناچیز خود مزار شریف دور افتاده او را تعمیر و احیا نماییم.

*زمانی که قلمها شکسته و زبان‌ها بسته و گلوها فشرده بود، شهید مدرس از اظهار حق و ابطال باطل دریغ نمی‌کرد

*این عالم ضعیف الجثه، با جسمی نحیف و روحی بزرگ و شاداب از ایمان و صفا و حقیقت و زبانی چون شمشیر حیدرکرار، روبرویشان ایستاد و فریاد کشید و حق را گفت و جنایات را آشکار کرد و مجال را بر رضاخان تنگ و روزگارشان را سیاه کرد و عاقبت جان طاهر خود را در راه اسلام عزیز و ملت شریف نثار کرد
*القاب برای شهید بزرگ ما مرحوم مدرس، کوتاه و کوچک است… ملت ما مرهون خدمات و فداکاری‌های شهید مدرس است.

منبع- تاریخ معاصر ایران از دیدگاه امام خمینی،
موسسه تنظیم و نشر آثار امام، ص ۱۴۵ تا ۱۵۴

به اشتراک بگذارید :

مطلب قبل و بعد

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد